رفتن به بالا
  • پنج شنبه - ۳ سرطان ۱۳۹۵ - ۱۴:۳۲
  • کد خبر : ۱۵۱۱
  • چاپ خبر : خداوندگار بلخ، مرغ باغ ملکوت
فضل‌الله زرکوب:

خداوندگار بلخ، مرغ باغ ملکوت

فضل‌الله زرکوب /  بخش نخست: مولانا جلال الدین بلخی در روز یکشنبه ششم ربیع‌الاول سال ۶۰۴ هجری قمری مُطابق با […]

فضل‌الله زرکوب /  بخش نخست:

مولانا جلال الدین بلخی در روز یکشنبه ششم ربیع‌الاول سال ۶۰۴ هجری قمری مُطابق با پانزدهم مهرماه یا (برج میزان) سال ۵۸۶ هجری شمسی و هفتم اکتبر ۱۲۰۷ میلادی در شهر بلخ که یکی از چهارشهر بزرگ خراسان قدیم است زاده شد و همزمان با غروب سلطنت خوارزمشاهیان در سال ۶۱۶ یعنی یک سال پیش از حملۀ چنگیز مغول به خراسان بزرگ؛ هنگامی که دوازده ساله بود با کاروانی عظیم همراه پدرش محمدبن حسین خطیبی معروف به سلطان‌العلما بهاءالدین‌ ولد صاحب کتاب ارزشمند “معارف”؛ خانقاهش را در بلخ به عزم سفری نامعلوم به سوی غرب ترک کرد.

در مسیر راه؛ هنگامی که کاروان عرفانی سلطان‌العلما به نیشاپور رسید؛ شیخ فریدالدین عطار نیشاپوری با تعدادی از مریدان خویش؛ گام‌برداران به پیشواز کاروان بهاءولد آمد و با پیشکش کتاب “اسرارنامه”‌اش به جلال‌الدین محمد شانزده ساله؛ پدر مولانا را مورد خطاب قرار داد و گفت:

“زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.”

دیری نگذشت که کاروان عرفانی بهاءولد از نیشاپور به سمت بغداد حرکت کرد و پس از سفر حجاز وقتی وارد سوریه شد با عارف بزرگ وحدت‌الوجودی جهان اسلام؛ شیخ محی‌الدین ابن عربی أَندُلُسی در شام ملاقات کرد و پس از این که جلوه‌هایی از اسرار سینۀ پرجوش مولانای جوان بر وی تابید؛ ابن عربی گفت:

“سبحان‌الله! اقیانوسی از پی یک دریاچه می‌رود”.

پس از گذراندن مدتی نه چندان طولانی که آوازۀ شهرت سلطان‌العلما بهاولد و مولانا در شام و دمشق و حلب پیچید؛علاؤالدین کیقباد؛ فرمانروای شهر اناتولی؛ آنان را با اعزاز و اکرام تمام به ترکیۀ امروز دعوت کرد که در فرجام؛ قونیه به قرارگاه و پایگاه دایمی این دو عارف یعنی سلطان‌العلماء بهاءالدین ‌ولد پیر و جلال‌الدینِ جوان تبدیل شد.

شهروندان و عرفا و دانشمندان قونیه که آنگاه؛ بیشترشان با زبان شیرین پارسی و نیز تازی سخن می‌گفتند؛ سلطان‌العلما بهاءولد را بر مردمک چشم خویش جای دادند، همواره بر او با چشم تکریم و احترام و پیر و مراد می‌نگریستند، از هیچگونه خدمتگزاریی دریغ نمی‌ورزیدند و او و خاندانش را همچون نگینی ارزشمند بر حلقۀ انگشتری عرفان عاشقانۀ آن روزگار نشاندند.

از اقامت‌شان در قونیه دیری نگذشت که خورشید درخشندۀ معنوی بلخ؛ حضرت بهاءالدین ولد پدر مولانا به سال ۶۲۸ هجری قمری در سن هشتاد وپنج‌سالگی چشم از جهان فرو بست و منظومۀ عرفان عاشقانه را به فرزند جوان و برومندش جلال‌الدین محمد سپرد.

جلال‌الدین محمد بلخی که در این زمان؛ وارد بیست و چهارمین سال زندگی پربار خود شده بود با حافظۀ نیرومند و ذهن وقادی که داشت بر کرسی درس پدر تکیه زد و به تدریس علوم ظاهری شریعت چون فقه و حدیث و تفسیر پرداخت اما سالی بیش نگذشت که ملاقات با یک تن از مریدان پدرش به نام شیخ برهان‌الدین محقق تِرمِذی؛ او را متوجه وجود گنجینۀ گرانبهای عرفانیی ساخت که پدر مولانا در سینۀ شاگردش شیخ ترمذی پنهان ساخته بود.

جلال‌الدینِ جوانسال و جوانبختِ بلخ پس از آشنایی با این شیخِ پاکباخته توفیق یافت تا از این گنجینۀ میراث معنوی به مدت ده سال سود ببرد و پوست شریعت را بشکافد و ذایقۀ ذوقش را با مغز خوشگوارطریقت و حقیقت؛ شیرین سازد.

تیزاب کیمیای عشقی که بر پیکر مسین جلال‌الدین محمد بلخی در افتاده بود و اقیانوس بیقراری که در درون سینۀ وی تلاطم داشت؛ قطره به قطره تیرگیهای درونش را پالایید و دُردِ انگورِ تاکستانهای لایتناهیی را که در خمخانۀ وجود این سالک سرگردان غلغل می‌کرد؛ صافی ساخت و زنگارهای تیره را از آیینۀ پرشکوه جمال و جلالش بیرون کشید.

گویا پیر میخانۀ عشق؛ هر لحظه از آسمان بر او فریاد می‌زد که زَنگارِ آینۀ روانت را بزدای تا پرتو جمال ما را در یابی و بار و لای چشمۀ جانت را صافی کن تا تصویر حقیقت را در زُلال طریقت ببینی و چربوهای چسپیده بردیوارۀ قلبت را در آتش محبت ما بسوزان تا نور تابناک وجود ما بر تاریکنای زوایای سجودت بتابد و مرغِ جان غریبت به سمت مَرغزار وحدتِ حبیبت پر باز کند و از این گِلزار تنهایی به سوی گُلزارِ رنگارنگ و خوش‌عطر و بوی لامکانیِ ما به پرواز در آید.

در بحبوحۀ این بحران بود که مولانا هرنفس آواز عشق را از چپ و راست می‌شنید و بر دیگرانی که زمینگیر شده‌ بودند فریاد زد که:

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست؟

ما به فلک بوده‌ایم یار مَلَک بوده‌ایم

باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا

بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست؟

و در غزلی دیگر با همین قافیه محصول مُکاشفه‌ها و دریافتهای وحیانی خود را از پرتو نور کبریا چُنین بیان می‌کند:

نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست

نوبت لطف و عطاست بحرِ صفا در صفاست

دُرجِ عطا شد پدید، غُرَّۀ دریا رسید

صبحِ سعادت دمید، صبح چه؟ نور خداست

صورت و تصویر؛ کیست؟ این شه و این میر کیست؟

این خرد پیر؛ کیست؟ این همه روپوش‌هاست

چارۀ روپوشها هست چُنین جوشها

چشمۀ این نوشها در سر و چشم شماست

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی را گذشته از القاب معمولیی که خودش خویش را با آنها خطاب کرده؛ مانند: خاموش، غلام آفتاب، قمارباز، نی و جز آن؛ عارفان و محققان و مورخان و مولوی‌شناسان و مستشرقان بزرگی که بیشترین سالهای عمر خود را در مورد زندگانی و جهانبینی او تحقیقات و پژوهشهایی دارند؛ هر یک با تعبیرها و نشانه‌ها و صفتهای مختلفی متناسب با برداشت خاص خویش توصیف کرده‌اند؛ از جمله: صوفی، عارف، شاعر، موحد، مولوی، مولانا، مولای روم، خداوندگار بلخ، سلطان‌العلما، برجسته‌ترین شاعر متصوف، بزرگترین شاعر عرفانی جهان اسلام، بزرگترین شاعر عارف همۀ اعصار و جز آن.

یکی از شاگردانش به نام احمد افلاکی؛ مولانا را به نام سِرُّاللهِ الأَعظم یاد می‌کند.

در بین همۀ این نامگذاریها یکی از پربارترین آنها توصیف دانشمند و مستشرق محترم انگلیسی؛ شادروان رینولد نیکلسون است که مولانا را نمایی از هستی می‌داند که تا ابدیت در بستر زمان جاری است. وی که سالهای پرباری از عمر مفید خود را در تصحیح و شرح و تفسیر و ترجمۀ مثنوی به زبان انگلیسی صرف کرده از خداوندگار بلخ؛ اینگونه یاد می‌کند:

“دیگر کجا می‌توان یافت چُنین چشم‌اندازی از کل هستی را که در بستر زمان تا ابدیت؛ گسترده باشد”؟

خداوندگار بلخ؛ دارای شخصیتی چندبعدی است و نمی‌توان او را در یک یا چند صفت محدود؛ خلاصه و محصور کرد و اگر ناگزیر باشیم برای او جامعترین صفت را انتخاب کنیم؛ مشکل است که بتوان تعبیری زیباتر و شایسته‌تر از “قماربازی عاشق” را بیابیم و این صفتی است که در چندین جایِ “دیوان شمس”؛ خودش بر خویشتن نهاده است:

خنک آن قُماربازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

*******

بیا ساقی سبکدستم که من باری میان بستم

به جان تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد

*****

گفت لبم چون شکر، ارزد گنجِ گهر

آه ندارم گهر گفت: نداری بخر!

از گهرم دام کن ور نبود وام کن

خانه غلط کرده‌ای عاشق بی‌سیم و زر!

آمده‌ای در قُمار کیسۀ پرزر بیار

ور نه برو از کنار؛ غصه و زحمت ببر

دامِ همه ما دَریم، مالِ همه ما خوریم

از همه ما خوشتریم کوری هر کور و کر

*******

بیا که دانه لطیف است، رَو ز دام مترس

قمارخانه درآ و ز ننگ و نام مترس

بیا بیا که حریفان همه به گوش تواند

بیا بیا که حریفان تو را غلام! مترس

بیا بیا به شرابی و ساقیی که مپرس

درآ درآ برِ آن شاهِ خوش سلام؛ مترس!

شنیده‌ای که در این راه؛ بیم جان و سر است

چو یار؛ آب حیات است از این پیام مترس

چو عشق؛ عیسی وقت است و مرده می‌جوید

بمیر پیش جمالش چو من تمام؛ مترس!

 

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه