رفتن به بالا
  • جمعه - ۱۱ سرطان ۱۳۹۵ - ۱۷:۳۹
  • کد خبر : ۱۶۱۲
  • چاپ خبر : روایتی دردناک؛ از بازمانده یک سرباز
در حمله به یک کاروان دانش جویان اکادمی پولیس در کابل 40 تن جان باختند.
(نویسنده: صابر) داستان غم انگیز:

روایتی دردناک؛ از بازمانده یک سرباز

ذبیح الله ۴ ساله در سر و صدای ناله و شیون بیدار می شود، ساعت ١٢ شب جمعه ٢۶ رمضان […]

ذبیح الله ۴ ساله در سر و صدای ناله و شیون بیدار می شود، ساعت ١٢ شب جمعه ٢۶ رمضان است، می‌بیند که خانه پر از آدم است، تکان می‌خورد و می‌ترسد و به‌جای خود میخ‌کوب می‌شود، لحظاتی سکوت می‌کند و نفس‌اش را به سختی می‌گیرد، مادرش را جستجو می‌کند، او را نمی‌بیند، فکر می‌کند مادرش یا خودش جای دیگر رفته است، چشم هایش را با انگشتان نازکش میمالد، می‌بیند خواهرک سه ماه اش در کنارش خواب است، دلش کمی تسلی می‌شود.

باز در میان انبوه آدم‌هایی که گریه می‌کنند و چیغ می‌زنند چشمان شفاف و سیاهش دنبال مادر ش می‌گردد، می‌بیند که زنی با سر و روی برهنه در کنج اتاق ضعف کرده و زنان دیگر بر رویش آب می‌پاشند، حیران می‌ماند که چرا در این نیمه شب، بالای آن زن آب می‌ریزند، لنگان لنگان و لکات خورده نزدیک می رود، متوجه می‌شود که مادرش هست و زنان بر رویش آب می‌پاشند، ترس ذبیح الله کوچک چند برابر می شود، با صدای نحیف و لرزان صدا میزند

مادر! مادر جان!

جوابی نمی‌شنود، سپس خطاب به زنان می‌گوید:

مادرم دوست ندارد بالایش “اَو (آب) باد کنین”

زنان حاضر در اتاق جوابی برای این کودک ندارند و به کار شان ادامه می‌دهند. بالاخره کودک عصبانی شده و ناخودآگاه صدا می‌زند:

پدرم فردا از وظیفه می آید، کُل تان‌را د گیر پدرم میتُم، میگُم این زن ها بالای مادرم که خَو بود اَو انداختند. مادرم هر روز می‌گوید: پدرت پولیس است، ظالم ها را جزا میته. پدرم دیشب به ما زنگ زد گفت روز جمعه خانه می‌آید، حتی گفت برای من از کابل چپلی می خرد که در روز عید بپوشم.

زنان حاضر در اتاق با شنیدن این حرف های ذبیح الله آتش گرفتند و سوختند و بیشتر و بلندتر چیغ زدند.

ذبیح الله فکر کرد زنانی‌که بالای مادرش آب میریزند از گرفتن نام پدرش ترسیدند و گریه‌ی شان بیشتر شد، خواست آنها را دلاسا کند تا آرام شوند، گفت:

دیگر بالای مادرم اَو نندازید، من هم شما را د گیر پدرم نمیتُم!

ذبیح‌الله حس غرور در وجودش جوانه می‌زند و با خود می‌گوید:

پدرم ظالم ها را جزا میته ! جزا میته!

اما بیخبر از اینکه پدرش دیگر هیچ خانه نخواهد آمد و هیچ ظالمی را جزاء نخواهد داد. وخودش نیز هرگز پولیس نخواهد شد.

سه سال بعد مادرش در جاده های کابل گدایی خواهد کرد و بچه های کوچه او و خواهرش را بچه گدایی گر صدا خواهند زد.

دوازده سال بعد خودش در زیر پل سوخته ی کابل معتاد خواهد شد و بار دوش جامعه.

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه