رفتن به بالا
  • شنبه - ۱ عقرب ۱۳۹۵ - ۱۴:۲۵
  • کد خبر : ۱۹۶۳
  • چاپ خبر : سفر به کابل، خاطرات ۳ بانوی ایرانی از سفر به افغانستان – قسمت اول
روزِ اول- راه طولانی رسیدن به کابل

سفر به کابل، خاطرات ۳ بانوی ایرانی از سفر به افغانستان – قسمت اول

روزِ اول- راه طولانی رسیدن به کابل ۱۰ مهر/میزان ۱۳۹۵ (اول اکتبر ۲۰۱۶) انگار هزار سال است از این جملات […]

روزِ اول- راه طولانی رسیدن به کابل

۱۰ مهر/میزان ۱۳۹۵ (اول اکتبر ۲۰۱۶)

انگار هزار سال است از این جملات می‌گذرد؛ هزار روز و شب… و ما امروز به دنبال «ویزه‌های» افغانستان‌مان بودیم.

صبحِ نه‌چندان زود به اتفاق خانم «K» و خانم«N1» رفتیم سفارت «کبری جمهوری افغانستان» واقع در خیابان پاکستان. جمعیت زیادی رو به روی ساختمان سفارت منتظر بودند. خوشحال بودیم؛ انگار قرار است به بهترین سفر دنیا برویم و در چهره‌ی آدم‌ها دنبال رد کسانی بودیم که آشنای دیاری باشند که قرار است میزبان ما شود. ما سه خبرنگارِ آزاد و پُرشوریم که مدت‌ها رویای سفر به افغانستان را در سر می‌پروراندیم و حالا به پیشنهادِ میزبانی دوستی نادیده، تصمیم به تحقق این آرزو گرفتیم.

این بار برعکس همیشه، شلوغی و ازدحام نه‌تنها حال‌مان را بد نکرد، که خوشحال‌ترمان هم کرد؛ این ازدحام یعنی، افعانستان آنقدرها هم که فکر می‌کنیم جای ناامنی نیست.

گفته بودند باید نوبت بگیرید؛ نوبت اینترنتی. اما ما سه نفر شبیه انسان‌های نامتمدن، سرمان را انداختیم پایین و رفتیم داخل. از مأمور پلیس دیپلماتیکی که جلوی در ورودی ایستاده بود پرسیده بودیم برای درخواست ویزای توریستی چه کنیم؟ او هم با خوش‌رویی ما را به داخل سفارت حواله داده بود.

به‌محض ورود، دیدیم شلوغی و هیاهو چندین برابر بیرون سفارت است. پرسیدیم برای ویزا چه کنیم؟ با تعجب نگاه‌مان کردند، و دستِ آخر یکی از کارمندان سفارت گفت: «بروید درِ بغل؛ آنجا که نوشته صدور ویزا. بپرسید بهتان می‌گویند کجا.»

خندان و خوشحال آمدیم بیرون و دوباره بدون نوبت رفتیم تو. آقایی نسبتاً مُسن و بسیار خوش‌اخلاق از پشت باجه سرک کشید: «چه می‌خواهید؟»

آنقدر هیجان داشتیم که نمی‌توانستیم لبخندهای‌مان را جمع و جور کنیم. سه‌تایی باهم گفتیم: «ویزای توریستی افغانستان می‌خواهیم.»

مردِ پشت باجه، با نگاهی لبریز از تعجب گفت: «هر سه تا؟»

گفتیم: «بله!»

گفت: «پاسپورت‌های‌تان را بدهید.»

با عجله و خوشحالی پاسپورت‌ها را به او دادیم. بعد از کمی مکث و وارسی پاسپورت‌ها پرسید: «خویشاوندان‌تان خبر هستند که می‌خواهید به افعانستان سفر کنید؟» (لابد برایش خیلی عجیب بود که سه دختر جوان انقدر مشتاق سفر به افغانستان‌اند.)

یک‌صدا گفتیم: «بله!» (البته خبر داشتند و نداشتند؛ انقدر بزرگ بودیم که خودمان تصمیم بگیریم به کدام سفر برویم و به کدام نه.)

مستأصل کارتی به دست‌مان داد و گفت: «به این آدرس بروید. باید آزمایش بدهید. آزمایش دادید، همراه جوابش، یک‌قطعه عکس و فرم پرشده‌ی درخواست ویزا برگردید همین‌جا. تا ساعت ۴ بعدازظهر هستیم.»

به کارت نگاه کردیم: «خیابان میرعماد، نبش کوچه‌ی ششم، بیمارستان مهراد.»

سرخوش راه افتادیم سمتِ بیمارستان.

موقع ورود به آزمایشگاه، از مبلغی که باید می‌پرداختیم جا خوردیم؛ ۱۲۰ هزارتومان در ازای آزمایشِ خونی که نمی‌دانستیم برای چیست!

مقصد سفر و شوقی که برایش داشتیم گفت‌و‌گویی بین ما و پرستارها انداخت. از افغانستان و دلیل سفر ما پرسیدند. گفتیم همیشه آرزو داشتیم این سرزمین و مردمش را از نزدیک ببینیم. پرسیدند هزینه‌ی سفر چقدر است؟ گفتیم: «بخت با ماست که دوستی بی‌منت و از سرِ لطف میزبان ما خواهد بود؛ اما عمده‌ترین هزینه‌مان بلیط هواپیماست که از تهران به کابل چیزی حدود ۱ میلیون و ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تومان می‌شود. صدور ویزا ۱۰۰ دلار و آزمایش هم که حالا فهمیدیم ۱۲۰ هزار تومان خرج برمی‌دارد. ۷۵ هزار تومان عوارض خروج از کشور و خرده‌ریزهای دیگر را هم اضافه کنید به همه‌ی اینها.»

خانم پرستارِ خوش‌رو پرسید: «آنجا بروید باید حجاب داشته باشید؟»

سه‌تایی زدیم زیر خنده و گفتیم: «خب! افغانستان است بالاخره؛ احتمالاً قوانینِ پوشش مشابه ایران باشد. به هر حال آمریکا یا اروپا نمی‌رویم!» و اضافه کردیم میزبان مهربانِ ما در پاسخ به یک از سوال‌های متعدد ما درباره‌ی همین موضوع گفته بود «پوششی شبیه آنچه در تهران داریم، برای کابل هم کفایت می‌کند.»

گرچه شک دارم چنین معیاری، معیار درستی برای کافی بودن یا نبودن پوشش در افعانستان باشد!

نمونه‌ها که گرفته شد، متوجه شدیم آزمایش HIV، هپاتیت B  و هپاتیت C‌ از ما گرفته‌اند و قول دادند یک ساعت و نیم دیگر جواب‌ها آماده باشد. البته اینکه دقیقاً چرا باید چنین آزمایشی می‌دادیم را متوجه نشدیم.

بعد از بیمارستان، نوبت به پرکردن فرم‌های آن‌لاین ویزه رسید. فرم‌هایی که بعدها فهمیدیم برای خودشان بازار سیاهی دارند. کلی در اینترنت گشته بودیم و حتی یک درصد هم گمان نمی‌کردیم مسیری که می‌رویم اشتباه باشد. لینکی را که مربوط به فرم آن‌لاین درخواست ویزه بود پیدا کردیم و فایلpdfاش را دانلود کردیم و به ترتیب همه‌ی اطلاعاتِ لازم را وارد کردیم. سرآخر هم پرینت گرفتیم و بعد از تماس با بیمارستان، راه افتادیم که جواب‌ها را بگیریم. جواب‌های مهر و موم‌شده را تحویل گرفتیم و همراه با فرم‌ها و سایر مدارک (یک قطعه عکس و پاسپورت) رفتیم سفارت.

نفر دومِ پشت باجه (که بعدها فهمیدیم «آقای ابراهیمی» است) مدارک را تحویل گرفت و متعجب با اشاره به فرم‌های پرشده گفت: «این فرم‌ها را دیگر از کجا آوردید؟»

بادی به غبغب‌هامان انداختیم و گفتیم: «از روی سایتِ سفارت دانلود کردیم. (یعنی که ما خیلی بلدیم!)

آقای ابراهیمی با مهربانی فرمِ دیگری نشان‌مان داد و گفت: «ولی باید این فرم را پر می‌کردید. این که شما دارید هم خوب است اما این یکی بهتر است.»

عینِ بستنی یخیِ زیر آفتاب مرداد وارفتیم! باورمان نمی‌شد اشتباه کردیم؛ پیشترش کلی پیش خودمان کِیف کرده بودیم که همه‌ی کارها را در یک‌نصفه‌روز جمع و جور کرده بودیم.

گفتیم: «امکان ندارد! این فرم روی سایت سفارت بود. حالا اگر این که ما داریم هم خوب است، خب همین را قبول کنید!»

آقای ابراهیمی با همان حوصله و روی خوش گفت: «استادی در دانشگاه داشتیم که می‌گفت هیچ‌وقت به کسی که اشتباهی می‌کند مستقیم نگویید اشتباه کرده؛ بگویید این کاری که کردی خوب است ها، اما این یکی بهتر است! ببینید فرمی که شما پر کرده‌اید قدیمی است. قبلاً از این فرم استفاده می‌شد اما حالا باید این یکی را پر کنید؛ اینطور بهتر است. حالا اشکالی ندارد. بروید همین دفتر رو به رو و بگویید فرم مخصوص ویزه را به شما بدهند. بعد که فرم را آن‌لاین پر کردید، همان اینترنتی هم نوبت بگیرید.»

دست از پا درازتر از سفارت آمدیم بیرون و رفتیم آن دستِ خیابان. از چند آقایی که در مغازه‌ای که بیشتر شبیه بنگاه معاملات ملکی بود تا دفتر خدماتِ آن‌لاین، درخواست فرم ویزه کردیم. آنجا بود که متوجه شدیم ناآگاهی و عدم دسترسیِ مستقیم برخی از مردم به اینترنت (خصوصاً مهاجران افغانستانی که مراجعین اصلیِ سفارت هستند)، فرصت چه سوء‌استفاده‌‌هایی را برای بعضی فراهم کرده! در هزارتویی گیر افتاده بودیم که به‌نظر نمی‌رسید با وجود دیوارهای خیلی‌خیلی کوتاهش به این راحتی‌ها هم بتوانیم از آن بیرون بیاییم. هر کس قیمت خودش را می‌داد و چیزی می‌گفت اما بالاخره پسر جوانی که آن دور و بر برای خودش می‌چرخید گفت: «ده تومن براتون پروفایل وا می‌کنیم، بعد حالا درخواست ویزه و پرینتِ فرم و اینا هم هست». پسرک طوری درباره‌ی فرم‌های آن‌لاین و وارد کردن اطلاعات حرف می‌زد که انگار می‌خواهد شاخِ غول بشکند! همین را بهش گفتیم: «آقا مگر می‌خواهید فیل هوا کنید! یک فرمِ ساده است دیگر!» نکته‌ی جالبِ داستان این بود که همه‌شان اصرار داشتند به ما بقبولانند خودمان «دستِ تنها» نمی‌توانیم فرم‌ها را پُر کنیم و اگر هم چنین کنیم، امکان رد شدن درخواست‌مان خیلی زیاد است!

از آنجا آمدیم بیرون و یکی‌یکی کافی‌نت‌های خیابانِ سفارت و بعد بهشتی را گز کردیم تا بالاخره دوستی افغانستانی که صاحب کافی‌نت کوچکی در برجِ گلدیس (واقع در خیابان بهشتی، کمی مانده به خیابان میرعماد) که مثل آن دیگران به اتباع افعانستانی یا مراجعین سفارتِ افغانستان خدمات ارائه می‌داد گفت: «حالا حتما لازم نیست کسی این کار را برای شما انجام دهد. اگر کامپیوتر و اینترنت دارید، خودتان هم می‌توانید با مراجعه به سایتِ سفارت، پروفایلی ایجاد کنید و فرم مربوطه را پر کنید و بعد هم نوبت بگیرید.»

از کافی‌نت که بیرون آمدیم K گفت: «خیلی زور داره آدم تو مملکت خودش هم غریب باشه ها. دَه جا رو گشتیم تا بالاخره این آقا بهمون راه و چاه رو نشون داد.»

ساعت نزدیکِ چهار بود و آن روز دیگر به سفارت نمی‌رسیدیم.

 

سفر به کابل، خاطرات ۳ بانوی ایرانی از سفر به افغانستان – قسمت دوم

سفر به کابل، خاطرات ۳ بانوی ایرانی از سفر به افغانستان – قسمت سوم

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه