رفتن به بالا
  • شنبه - ۸ عقرب ۱۳۹۵ - ۱۷:۲۱
  • کد خبر : ۲۰۳۴
  • چاپ خبر : پانزده ساعت دلهره، از هرات تا کابل
ماجراهای یک سفر زمینی

پانزده ساعت دلهره، از هرات تا کابل

سفر زمینی از هرات به کابل برای بسیاری‌ها مانند نوشیدن آب از لبه شمشیر است. به همین دلیل است که […]

سفر زمینی از هرات به کابل برای بسیاری‌ها مانند نوشیدن آب از لبه شمشیر است. به همین دلیل است که شرکت‌های هوایی بازارشان در افغانستان به شدت گرم شده، اما هستند کسانی‌که توانایی پرداخت تکت‌های ۲۰۰ دالری رفت و برگشت هرات- کابل را ندارند و نزدیک به ۱۵ ساعت با خطراتی روبه‌رو می‌شوند که از زبان هر کدام‌شان می‌توان حکایت‌های جالب و متفاوتی شنید.
دست‌کم یک هفته پیش از سفر خود، آمادگی لازم برای سفر از هرات به کابل را گرفتم. کمی ریش گذاشتم، لباس وطنی پیدا کردم و حتا تا آخرین روز رفتنم کسی را از سفرم با خبر نساختم.
معمولا سفرهای طولانی، افکار و تخیل‌های فلسفی را در وجود آدمی‌زاد بیدار می‌کند، حتا کودکان را نیز با اندیشه و افکار چرایی و چیستی فرو می‌برد. عقربه‌های ساعت دو و سی دقیقه بامداد را نشان می‌داد و مسافران باید سوار موتر می‌شدند.
مسافران از جا برخاستند و در نخستین گام، وسایل خود را در قسمت پایینی موتر، با کمک دست‌یار راننده، جاسازی کردند. کارهای حاشیه‌ای همه مسافران کم‌کم روبه خلاصی بود و چوکی‌های موتری که از نوع ۴۰۴ بود، رو به پُرشدن.
عقربه‌های ساعت، نشان می‌داد که طبق آن‌چه در تکت‌مان ذکر شده باید حرکت کنیم، اما بنا به بعضی مشکل‌ها و چالش‌های نامعلوم، موتر تا ساعت چهار بامداد از جای خود تکان نخورد و در نهایت، راس چهار و دوازده دقیقه صبح، موتر با چند هارن، حرکت کرد.
دست‌یار راننده صدا زد: «او مردم یک دعای خیر کنید.» پس از دعا، یکی از مسافران رو به من کرد از حال و روز خود و وضعیت بد اقتصادی که او را مجبور به سفر از طریق زمین ساخته بود برایم توضیح داده گفت: «همی پول طیاره نسبت به موتر خیلی زیاد است. هی روزگار! حالی اگه پیسه می‌داشتیم د طیاره می‌رفتیم و این‌قدر خطر و تشویش ره نمی‌دیدیم.»
از ظاهر این مرد و مسافران دیگری که در موتر بودند، کاملا هویدا بود که آن‌ها، اگر پول کافی می‌داشتند و بهای تکت طیاره پایین می‌بود، نیاز نبود تا نزدیک به پانزده ساعت را در مسیر پُر از خطر تحمل کنند. این تنگ‌دستی و فقر، در چهره بیشتر مسافران دیده می‌شد.
در موتر، زنان و کودکان هم حضور داشتند، در یک چوکی که گنجایش دو نفر را داشت، چهار نفر که شامل پدر، مادر و فرزندان‌شان هم می‌شد، نشسته بودند. از چوکی‌های موتر، ظاهرا معلوم می‌‍شد که به حالت معیاری خود نیستند، چون فاصله بین دو چوکی خیلی کم بود و واقعا بسیار سخت و دشوار است که پانزده ساعت را، با فاصله‌ خیلی کم و نزدیک این چوکی‌ها سپری کرد.
زمان به کندی می‌گذشت و برخی از مسافران، هرازگاهی به ساعت خود می‌دیدند مشخص بود که بیشتر مسافران به‌دلیل نگرانی‌های امنیتی تمایلی به خواب ندارند.
یک‌و‌نیم ساعت بیشتر نگذشته بود که دست‌یار راننده موتر، با صدای بلند صدا زد: «هله هله بیدار شوین که وقت نماز صبح است، هله هله.»
این جمله را دقیقا چهاربار تکرار کرد تا همگی از خواب بیدار شوند و به نماز بامداد، برخیزند. اما بیش از چهار دقیقه‌ سپری نشده بود که راننده سوار موتر شد و شروع به هارن کرد. با این توقف و شتاب، خیلی از افراد نتوانستند نماز بامداد را بخوانند، چون واقعا وقت خیلی کم بود و برای خیلی از مسافران، این توقف فقط پایین‌شدن و بالا شدن به موتر بود.
به هر حال موتر دوباره به حرکت خود ادامه داد، طلوع خورشید در آن بیابان، رنگ و رخِ خیلی زیبایی از خود نشان ‌می‌داد و هنوز خود خورشید دیده نمی‌شد که اطراف خود را با رنگ طلایی کاملا منور ساخته بود.
در همین لحظه‌ها بود که سه‌ نفر از دور کم‌کم معلوم می‌شدند، نزدیک‌تر که شدیم، هرسه نفر را دیدیم که در کنار یک موتر از نوع سراچه مدل‌پایین، کاملا مجهز، با اشاره دست در حالی‌که اسلحه به همراه داشتند، سرعت موتر‌مان را آهسته ساخته و دو نفر از این سه نفر وارد موتر شدند و کنار راننده ایستادند. سپس و از اول تا انتهای چوکی‌ها را به دقت نگاه کردند، بعد روبه هم‌دیگر کردند و گفتند که «بریم».
در لحظاتی که آن دو نفر مسلح سوار بر موتر شدند، از چهره همگی معلوم بود که خیلی ترسیدند و حالت همه مسافران داخل موتر پریشان به‌‌نظر می‌رسید.
بعد از این‌که آن دو نفر رفتند، همگی بین خود بحث داشتند و با پرسش‌هایی چون کی بود؟ چی‌ کار داشت؟ چی‌ می‌کرد؟ و… مشغول گفتگو با هم شدند. از ظاهر و چگونگی حرکات و عمل‌شان معلوم بود که در جست‌وجوی کدام فرد بودند.
موتر هم‌چنان در حال حرکت بود و بیشتر مسافران هم در حال چرت‌زدن، خرابی جاده‌ها آن‌ها را آرام نمی‌گذاشت. بیشتر جاده‌ی شاهراه هرات- کابل، به‌دلیل این‌که از کیفیت خوبی برخوردار نبوده‌اند ویرانی و قسمت‎‌های دیگر این جاده‌، توسط ماین‌های کنار جاده کاملا تخریب شده‌اند.
حتا پل‌هایی که دو سوی جاده ‌را با هم‌ وصل کرده‌اند، کاملا توسط همان ماین‌های کنار جاده‌ای از بین رفته‌اند و موتر‌ها، باید به خاطر عبور از این قسمت، از یک بخش خاکی در کنار جاده اصلی عبور بکنند. مسیر هرات- کابل، پر است از چنین جاده‌ها و پل‌هایی که جنگ، ماین‌گذاری و عبور تانک‌ها تخریب‌شان کرده است.
خورشید کاملا آشکار شده بود، راننده، موتر را با‌سرعت می‌راند و حتا در بیشتر جا‌هایی که باید سرعت را آرام کند و آهسته از همان قسمت عبور کند، نه تنها احتیاط نمی‌کرد، بلکه خیلی هم بی‌اعتنا حرکت می‌کرد. چندین‌بار از قسمت چوکی‌های آخر، مسافران صدا زدند و از سرعت زیاد موتر شکایت کردند، اما گویا راننده هیچ‌چیزی را نمی‌شنید و بی‌چون‌وچرا و بی‌هیچ‌اعتنایی به خواست مسافران، به مسیر خود با همان سرعت ادامه می‌داد.
در کنار سرعت بالای موتر، یکی از مشکل‌های اصلی مسافران در مسافرت‌هایی از این‌دست، عدم توقف موترها برای رفع حاجت است. معمولا موتر دو بار توقف داده می‌شود که یک‌بار از طرف بامداد و دیگری در ساعت یک بعد از ظهر، که در هردو بار، زمان توقف آن خیلی کم است.
دقیقا عقربه‌ها، ساعت ده و هفده دقیقه را نشان می‌داد و یکی از مسافران قصد داشت که راننده، موتر را حداقل پنج دقیقه‌ای متوقف سازد تا رفع حاجت کند. او نزدیک به پانزده دقیقه در کنار راننده نشسته بود و هی به او التماس و اصرار می‌کرد تا چند دقیقه‌ای موتر را توقف دهد، ولی هربار از سوی راننده پاسخ رد می‌شنید و راننده برایش می‌گفت: «یک چند دقیقه بعد، نان چاشت می‌شه و او وقت ایستاد می‌کنم.» درنهایت اصرار و التماس‌های فرد نتیجه نداد و راننده؛ موتر را برای چند دقیقه‌ای متوقف نساخت.
در بسیاری از اوقات، زمانی که از شهرها می‌گذشتیم، هیچ‌گونه آبادی و حتا در بیشتر جا‌ها؛ اثری از آبادی، پیشرفت و ترقی دیده نمی‌شد، نه از برق، نه از آب صحی آشامیدنی، نه از شهری آباد و نه هم از تمدن امروز بشری حتا در مراکز ولایت‌های مسیر راه هم چیزی نمی‌توان یافت. به خانه‌ها و مردم که خیره شویم، به این نتیجه می‌رسیم که فرهنگ شهرنشینی در افغانستان تنها به چند ولایت خلاصه شده ومردم در بسیاری از شهرهای کشور از درس و تعلیم، صحت و سلامتی، آرامش و آسایش و… به‌دور مانده‌اند.
نزدیک زابل بودیم که چشمم به سرسبزی‌هایی خورد که داشتیم کم‌کم نزدیک‌شان می‌شدیم، این سرسبزی‌ها در یک ساحه محدود، در نزدیکی جاده اصلی، کوکنارِ کشت‌شده بود و گل‌های آن‌ها از دور خودنمایی می‌کرد.
یکی از نکته‌های خیلی مایوس‌کننده، پوسته‌های پولیس و اردوی ملی کشورمان بود، تقریبا در هر فاصله بین بیست دقیقه و سی دقیقه، یک پوسته امنیتی وجود داشت که در آن هم، آن‌چنان تجهیزات و امکانات باید و شاید دیده نمی‌شد. افرادی که در این پوسته‌ها خدمت می‌کردند، بیشتر شان جوانانی بودند که در اوج جوانی خویش، خدمت‌گذار میهن شده‌اند.
بعد از عبور از چندین ولایت و منطقه، کم‌کم از ولایت غزنی هم عبور می‌کردیم که موتر مان با کاروانی از موتر‌های بزرگ که هر یک، در خود دو موتر‌ کوچک نیروهای امنیتی را انتقال می‌داد، مواجه شدیم. فاصله این موترها از هم به حدی بود که وقتی از کنار یکی از آن‌ها عبور می‌کردیم، تقریبا پنج دقیقه بعد، از کنار دیگرش می‌گذشتیم، اما جای تعجب این بود که امنیت این همه موتر‌، خیلی نادیده گرفته شده بود، به طوری که هیچ‌گونه موتر نظامی را ندیدم که امنیت آن‌ کاروان طولانی را تامین کند، فقط همان پوسته‌های اردوی ملی بود که آن هم در فاصله خیلی طولانی قرار داشت. در هنگام یادداشت همین موضوع بودم که نفر پهلویم روبه من کرد و گفت: «ببین که تامین امنیت این موترها چه قسم است، هیچ پولیس، اردوی ملی یا یک کسی دیگه از طرف دولت روان نشده که امنیت این موترها را تامین کند، اگه همی حالا یک نفر بخواهد که یکی از این‌ها را دَور بدهد، به راحتی با یک اسلحه حتا پلاستیکی هم باشه، می‌تواند دَورش بدهد.»
در نزدیکی میدان‌شهر، صدای فیر مرمی به گوشم رسید و همین‌که متوجه شدم، در‌یافتم که در قسمت پیش‌روی موتر، بافاصله نسبتا زیاد، بالای نیروهای امنیتی حمله شده است، گروه مخالف از عقب یک بلندی شلیک می‌کرد و نیروهای امنیتی هم از جهت مخالف شلیک داشتند. از وسط این دو، باید موتر ما هم عبور می‌کرد، یک‌بار دیدم که یکی از نیروهای امنیتی با اشاره دست به سوی راننده فریاد می‌زند که سرعت بگیر و زودتر از بین مان عبور کن، راننده هم با سرعت از میان آنان عبور کرد. تا چند لحظه‌ای هم صدای شلیک اسلحه و تفنگ شنیده می‌شد، اما ما دور شدیم و در مسیر خود دیدیم که نیروهای کمکی هم به سرعت از مقابل مان عبور کردند و ظاهرا معلوم می‌شد که به سوی همان حادثه در حرکت بودند. مسافران هم با دیدن این وضع، حال خوشی نداشتند و خانواده‌هایی که فرزند داشتند، فرزندان خویش را در وسط موتر، خوابانده بودند تا مبادا آنان متضرر شوند.
کم‌کم از میدان‌شهر هم عبور کردیم و به دروازه کابل رسیدیم، سفر کردن در افغانستان به‌ویژه با موتر، کار بس دشوار و خطرناکی است و امکان این وجود دارد که حتا این سفر، با بهای از دست‌دادن جان یک فرد هم تمام شود. نزدیک به پانزده ساعت در موتر، آن هم هرلحظه خطر مرگ وجود دارد و ناامنی را می‌توان به راحتی احساس کرد. مردم با وجودی‌که می‌دانند عبورکردن از همین مسیر کار خطرناکی است، ولی آن‌همه دشواری‌ها و خطرها را به جان می‌خرند و راهی این کاروان می‌شوند اگر چشم‌های خویش را بشوییم و درست ببینیم، درمی‌یابیم که راهی جز این کار را ندارند. در بسیاری از منطقه‌ها؛ جاده‌ها توسط گروه‌های مخالف دولت بسته می‌باشد و حتا بحث‌های گروگان‌گرفتن، به قتل‌رساندن و… وجود دارد، اما با آن‌هم، مردم افغانستان با هم‌چون شرایطی عادت کرده‌اند و راهی دیگر جز انتخاب همین راه پرخطر را در پیش ندارند.

ذبیح الله بهجت

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه