رفتن به بالا
  • چهارشنبه - ۱۲ عقرب ۱۳۹۵ - ۱۳:۲۵
  • کد خبر : ۲۱۲۳
  • چاپ خبر : مولانا و “چیز دگر” ؛ سعدی و “حکایتی دگر”
محمد قاضی‌زاده:

مولانا و “چیز دگر” ؛ سعدی و “حکایتی دگر”

گویا زبان برای بیان اندیشه‎ها و تجربه‎های متعارف و متوسط اختراع شده است. تجربه‎ها و اندیشه‎های خیلی بلند و یا […]

گویا زبان برای بیان اندیشه‎ها و تجربه‎های متعارف و متوسط اختراع شده است. تجربه‎ها و اندیشه‎های خیلی بلند و یا خیلی ظریف، به تمامی تن به ترجمه نمی‎دهند. سخن گفتن و نوشتن، ترجمۀ فکر است، و ترجمه، میدان جنگِ امانت و خیانت! (۱)

برخی از تجربه‎ها و اندیشه‎ها وقتی که بیان می‎شوند، تقلیل می‎یابند و مخدوش می‎شوند. تردیدی نیست که صورِ خیال تاحدی کارساز‎اند و سخنوران زبردست، گاهی به کمک تصویر، ابعاد یک تجربۀ خوشگوار یا ناگوار را ترسیم می‎کنند، لیکن کیفیت تجربه هرگز منتقل نمی‎شود.

شکسپیر می‎گفت:”

مردن با طعنه و تمسخر، همان‎قدر ناگوار است که انسان با قلقلک بمیرد”(۲).

شکی نیست که با قلقلک مردن، خیلی سخت است ولی تا سرحد مرگ در معرض طعنه و تمسخر قرار گرفتن “چیزی دیگر” است.

 شکسپیر که با کشف این وجه‎شبهِ تازه، یکی از زیباترین تشبیهات را آفریده؛ به عجز زبان در انتقال کاملِ اندیشه و تجربه هم واقف بود. در نمایشنامۀ رومئو و ژولیت مرکوتیو به رومئو می‎گوید: « … درست مقصودم را درک کن، چون آنچه مقصود من است، پنج برابر آنچه می گویم ارزش دارد.» (۳)

مولانا و “چیز دگر”

ملاقات با شمس برای مولانا تجربه‎ی نبوده که در زبان بگنجد. در یکی از غزلیات دیوان شمس، تقلای مولانا برای بیان این تجربه را به خوبی می‎بینیم:

شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد

وان سیمبرم آمد، وان کان زرم آمد

مستیِ سرم آمد، نور نظرم آمد

چیز دگر ار خواهی، چیز دگرم آمد …

نگارنده: مولانا در می‎یابد که شمس نه شمس است و نه قمر، نه سمع است و نه بصر ، نه سیم‎بر است و نه کانِ زر . نور نظر هم نیست.

نگارنده: مولانا در می‎یابد که شمس نه شمس است و نه قمر، نه سمع است و نه بصر ، نه سیم‎بر است و نه کانِ زر . نور نظر هم نیست.

مولانا در می‎یابد که شمس نه شمس است و نه قمر، نه سمع است و نه بصر ، نه سیمبر است و نه کانِ زرنور نظر هم نیست.  شمس چیزی دیگر است. مولانا در سه مصراع نخست دو بیتی که نقل شد، با تشبیهات پیهم، تخیل مخاطب را مهار می‎کند؛ ولی یکباره – در مصراع دوم بیت دوم – با دو واژۀ (چیز دگر) کاری می‎کند که فراتر از انتقال تجربۀ شخصی‎ است. مولانا در این مصراع، به خوانندۀ شعر اجازه می‌دهد که خود کیفیّتِ وصال شمس را تصور کند.

این چیز دگر برای مولانا تجربۀ واقعی بوده است ولی برای مخاطبان مولانا همان نغمۀ ناشنیدۀ کیتس (شاعر انگلیسی) است. کیتس می‎گوید: «نغمه های شنیده‎شده خوش‎اند؛ نغمه‎های ناشنیده خوش‎تر.» (۴)  نغمه های ناشنیده خوشتر‎اند، زیرا جوهر نغمه‎های شنیده شده – اگر نه به تمامی – تا حدی زیاد مصرف شده است. نغمۀ ناشنیده از این جهت خوش‎تر است که تخیل ما را دربارۀ آن کیفیتی که تجربه نشده، برمی‎انگیزد.

نوابغ بزرگ ادبی جهان هرگز برای افادۀ آنچه که گفته نمی‎شود کوششی نمی‎کنند. آنان میدانند که التزام به گفتن سخنانی که در زبان نمی گنجد نتیجه‎ای جز تعقید کلام به دنبال ندارد. به همین دلیل آثار برجستۀ کلاسیک – در هر زبان – عاری از تعقید و دارای روشنی و سادگی‎اند.

زبان هرچه غنی باشد، و شاعر هرچه هم که سرشار از نبوغ باشد، باز به گفتۀ شکسپیر «آنچه مقصود اوست، پنج برابر آنچه می‎گوید ارزش دارد». دانته نیز – که از ارکان ادبی جهان به شمار می‎رود – با این تجربه بیگانه نبوده است.

دانتهآنگاه که از میهن‎اش رانده شد گفت:

نمیدانی که نان دیگری چه تلخ است! (۵)

دانته می‎دانست که نان دیگری را حتی به زهر مار هم نمی‎توان تشبیه کرد. زبان هرگز نمی‎تواند بگوید که نانِ دیگری چقدر تلخ است، لیکن این پرهیز از گفتن و تأکیدی که در “نمی‎دانی” نهفته است، این سخن دانته را به یکی از رساترین سخنان تاریخ ادبیات جهان، دربارۀ تلخی نان دیگران تبدیل کرده است. آری! زبان ناگزیر است که تقاص ناتوانی‎اش را به نوابغ ادبی بپردازد.

 به نظر من، اجتناب از گفتنِ آنچه که تن به گفتن نمی‎دهد، شکوه و زیبایی نامتناهی به متن می‎بخشد، مشروط بر اینکه قرینه‎ی در کلام وجود داشته باشد که غیبت محذوفات یک متن را برساند.

گفتن یا نگفتن؟

در ادبیات، نوعی”نگفتن” دیگر هم داریم. وقتی شاعری، تجربه یا حسی دارد که به راحتی قابل افاده است، لیکن فضا و فرهنگی که در آن زندگی می‎کند به او اجازه نمی‎دهد که بی‎پرده و با احضار واژه های که بر همان معانی خاص دلالت دارد آن را بر زبان بیاورد، غالباً یکی از این دو راه را بر می‎گزیند: یا مقصود اش را با زبان سمبولیک و استعاری افاده می‎کند؛ و یا اینکه به واکنش و داوریِ مخاطبان اعتنا نمی‎کند و مقصود خود را به صورت صریح بیان می‎کند. آنکه به زبان کنایی و استعاری روی می‎آورد، دایرۀ مخاطبانش را تا حدی زیاد محدود می‎کند؛ و آنکه بی‎پرده لب به سخن می‎گشاید، برچسپ بدعت یا بی‎عفتی در بیان را باید تحمل کند.

سوزنی، زاکانی و انوری روش دوم را برگزیده‎اند. تابوشکنی و آوردن واژه‎های رکیک، در ادبیات معاصر هم طرفدارانی دارد. این عده استدلال می‎کنند که استخدام چنین واژه‎ها، از تحمیل کلماتِ نامتناسب با مضمون شعر، جلوگیری می‎کند و صداقت کلام را نشان می‎دهد؛ با این همه، واژه‎های رکیک، زننده‎اند. احضار و استخدام واژه های رکیک، هرگز بر زیبایی شعر نیافزوده است.

سعدی و”حکایتی دگر”

روش سومی هم هست که به ندرت مؤفقانه تجربه شده است: بیان عریان‎ترین مفاهیم و معانی، بدون احضار و استخدام واژه های رکیک.  این یکی از دشوارترین کارهای هنری است که شاعری مفهوم عریان را به گونه‎ای افاده کند که هیچ واژۀ رکیک در سخن‎اش ننشسته باشد.  به این بیت سعدی – که در هزلیاتِ او گنجانده شده – دقت کنید:

به دیدن از تو قناعت نمی‎توانم کرد

حکایتی دگرم هست و جای گفتن نیست

نگارنده: سعدی اینجا نه تابوشکنی می‎کند و نه به زبان معماگونه و استعاری روی می‎آورد. سعدی نشان داده که می‎تواند زبان را دور بزند.

نگارنده: سعدی اینجا نه تابوشکنی می‎کند و نه به زبان معماگونه و استعاری روی می‎آورد. سعدی نشان داده که می‎تواند زبان را دور بزند.

اینجا هم سعدی حرف‎اش را با “نگفتن” گفته است؛ اما نه به علت ضعف زبان و غرابت تجربه، بلکه به منظور اجتناب از سخن گفتنِ بی‎پرده. سعدی اینجا نه تابوشکنی می‎کند و نه به زبان معماگونه و استعاری روی می‎آورد. سعدی در این بیت نشان داده که می‎تواند زبان را دور بزند.

این یک شعر اروتیک یا عریان است، ولی چنان هنری و زیبا که به هزار بار خواندن آن هم “قناعت نمی توانم کرد”! من فکر می‎کنم که غیبت واژه های رکیک سهمی عظیم در زیبایی این بیت ظریف دارد. تصور می‎کنم که مرزی بین دو دسته از شعر های اروتیک باید کشیده شود. بین شعر های که حضور واژه ها، بار معنایی شعر را به دوش می‎کشند و شعر‎های که غیبت واژه ها در آن، این مأموریت را اجرا می‎کنند.

“حکایتی دگر” در مصرع دوم این بیت سعدی، به خواننده این امکان را می‎دهد که متناسب با ذوق و آرزومندی خود، از آن لذت ببرد. سعدی با “حکایتی دگر”، کاری کرده که مولانا با “چیز دگر” کرده بود.

در پایان، یک نمونه از ادبیات معاصر هم بیاورم. نمونه‎‎‎ی از دور زدنِ هنرمندانۀ زبان. قطعه‎ی ذیل سرودۀ پدرم – روانشاد استاد عبدالغیاث قاضی زاده است:

زیبا رخی که بودش بی‎مثل در نکویی

ابرو و خال و چشم و زلف و عذار وغیره

گفتا به عاشق خود: باشد چه التماست؟

او با مزاح گفتش: بوس و کنار وغیره!

(۱)  ضرب المثل ایتالیایی: “ترجمۀ خیانت است!” برخی از مترجمین گفته اند که این ضرب المثل هم به درستی ترجمه نشده است. گویا بار معنایی این ضرب المثل در زبان اصلی تا این حد تند نیست.

 (۲)  هیاهوی بسیار برای هیچ – ترجمۀ علاءالدین پازارگادی – پردۀ سوم- صحنۀ اول.

(۳) ترجمۀ علاالدین پازارگادی، پردۀ اول- صحنۀ چهارم

 (۴)

 Heard melodies are sweet, but those unheard

Are sweeter…

(۵)  مقدمۀ کمدی الهی – ترجمۀ شجاع الدین شفا

 

محمد قاضی‌زاده

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه


2 دیدگاه برای “مولانا و “چیز دگر” ؛ سعدی و “حکایتی دگر””

  • از آقای قاضی زاده و آن صندوقَ فلزی ( بکس) سنگینَ پر از کتاب های شعرشان در اواخر دوران طالبان (دوران نو جوانی ام) خاطرات خوشی دارم. قلم شان رسا و بیان شان شیوا. سلامت باشند.

  • ما در این متن با دو موضوع متفاوت مواجه هستیم اول اینکه نگارنده موضوعی تحقیقی را در زبان شعر برگزیده است که مثالهای متنوع و ماخد گوناگون ما را به عمق یک تحقیق بی بدیل رهنمون می شود و از سویی دیگر زیبایی ادبی متن که علاوه بر انکه از علمی بودن ان نکاسته بلکه زیبایی ان را صد چندان نموده است