رفتن به بالا
  • دوشنبه - ۱ قوس ۱۳۹۵ - ۱۶:۲۶
  • کد خبر : ۲۳۵۰
  • چاپ خبر : من هنوز یک سرباز هستم
داستان زندگی یک سرباز

من هنوز یک سرباز هستم

 این داستان به سر گذشت یک سرباز در افغانستان پرداخته است، نوجوان هفده ساله ای که عشقش به میهن و […]

 این داستان به سر گذشت یک سرباز در افغانستان پرداخته است، نوجوان هفده ساله ای که عشقش به میهن و خدمت به آن جوش و خروش دیگری داشت و جنگ‌های داخلی، ظلم و در نهایت بی عدالتی‌های که در جلو چشمانش انجام می شد روز به روز او را  وا می‌داشت که برای خدمت به وطن توانمندتر شود.

احمد در صنف یازدهم ، در یکی از مکاتب کشور درس می‌خواند. او از جمله دانش‌آموزان نخبه بود که همیشه عنوان اول نمره عمومی را از آن خود می‌نمود . یکی از ویژه گی‌های که در او دیده می‌شد حس وطن‌پرستی است که به گفته خودش ” برای من درد میهن با درد مادرم یکیست ” .

او صنف دوازدهم را هم تمام کرد. همه چشم‌ها و نگاه‌ها به سوی او بود برای گذشتن از کانکور حتی پدر بایسکل‌سازی که هر شب با لباس چرب، تیل آلود و تنِ خسته و مادر ضعیف که هر شام با یک دنیا درد و خسته‌گی از لباس شویی خانه همسایه‌گان می آمد، هر دو چشمان شان دوخته به آینده تک فرزند شان، تا شاید درسش تمام شود و زندگی‌شان رونق گیرد .

اما احمد بعد از تقدیر شدن در مکتب با تقدیرنامه دست داشته‌اش با هزار شور و نشاط خانه آمد و بعد از صرف شام در اولین شب خواست با پدر و مادرش صحبت نماید …

احمد :

پدر جان، مادرجان اگر وقت داشته باشید می‌خواهم در مورد یک موضوع مهم با شما صحبت نمایم . من تصمیم دارم درس خود را در رشته نظامی ادامه بدهم، زیرا این آرزویست که من سال‌هاست در سر دارم، گرچه می‌دانم وضعیت اقتصادی‌مان خوب نیست ولی بلاخره وظیفه سربازی را به عنوان یک افغان باید انجام بدهم …

هنوز حرفش تمام نشده بود و طرز گفتن و بیانش طوری هیجانی بود که پدر و مادرش را وا داشت تا او را در راه خدمت به وطن مصمم تر بسازد. فردای آن روز جهت ثبت نام در آزمون داخل خدمت فورمه تکمیل نمود و بعد از گذشت یک هفته توانست از امتحان ورودی به موفقیت شامل تمرینات نظامی شود .

حس وطن‌دوستی و اخلاق نیکوی احمد همه هم‌رزمانش را شیفته کرده بود . او نزد دوستانش درصبر و حوصله‌مندی به لقب صبور مشهور شده بود. همیشه درجمع، همه دوستانش را برای خدمت به وطن تشویق می‌نمود . بلاخره مراحل تمرینات احمد به اتمام رسید و وقت آمدن به زیارت پدر و مادر شده بود. او همراه با دوستانش برای گرفتن شش برج معاش تمرینی رفت و برای شکرگزاری سرش را به آسمان بالا کرد و آرامش و صلح برای مردمش طلب نمود و راهی خانه شد .

مادرش که بی‌صبرانه منتظر عزیزخود بود، این طرف و آن طرف راه می‌رفت، همین که زنگ خانه به صدا در آمد به عجله دروازه را باز کرد . احمد با دیدن چهره همیشه خندان مادرش اشک از چشمانش جاری شد و لبخندی برلب آورد و گفت:

مادرجان!

با گفتن این کلمه مادرش را در آغوش گرفت . آن دو از خوشحالی نمی‌دانستند گریه کنند یا خنده . وبعد از لحظاتی با پدر یکجا شده و آن خانواده همیشه خوشحال را دوباره تکمیل کردند ‌. بعد از گذشت دوشب، وقت رخصتی رو به اتمام بود و صبح روز سوم بعد از صرف صبحانه برای رفتن آماده می شد ،

لباسش را پوشید و درست پهلوی پدرش نشست و دست پدرش را در دست گرفت و با دیدن ترکش های چرب آلود دست پدر، اشک از چشمانش جاری شد و بوسه بر دستانش زد و گذاشت روی چشمان خود و گفت پدرجان به زودی از این سختی‌ها رهایی می‌یابیم، دیگر وقتش هست که شما استراحت کنید.

پدر که به احمد نگاه می کرد و دقیق به حرفایش گوش می‌داد لب خندی برلب آورد و پسرش را در آغوش گرفت و بوسه بر صورت گریانش زد و گفت :

عزیز پدر! ” من در زندگی هیچ گاه از فقیر بودن ننگ نکردم و از کار خسته نشدم حتی بارها از خدایم شکر نمودم که فقیرم زیرا در جایی قرار نداشتم که زیر دستی داشته باشم و دلی بیازارم، کارکردن عبادت هست پسرم و من تاجای توان در وجود داشته باشم به این عبادت ادامه خواهم داد، امروز باداشتن اولادی مثل تو توانمندتر شدم شاید حالا بهتر کار کنم .

بعد از چند لحظه گفت‌وشنود و قصه، احمد صمیمانه از پدر و مادر اجازه رفتن خواست و با دست بوسی و دعاهای آن‌ها رسما راهی وظیفه شد.

احمد بعد از مدت دو هفته به یکی از ولسوالی‌های اطراف شهر به عنوان فرمانده با چند تن سرباز فرستاده شد ، با وجود این‌که آن ولسوالی نسبتا ناامن هم بود ولی او هیچ ترسی از جانش نداشت.
همیشه با شعار “شهادت در راه وطن برای من افتخار هست ” همه سربازانش را روحیه می‌داد. از اخلاق نیکش همه مردم منطقه راضی بودند، با اطفال‌شان شفقت داشت و دربین سربازانش اخلاق آمرانه معنا نداشت .

بالاخره مدت یک سال با فراز و نشیب‌های زیادی در آن ولسوالی روبرو شد و اما ذره‌ای از عشق و علاقه‌اش نسبت به وظیفه نکاهید . احمد به یکی از مراکز داخل شهر منتقل شد و از هر سه شب یک شب را به خانه نزد پدر و مادرش می‌آمد . زندگی‌اش روی هم رفته شکل خوبی گرفته بود، دیگر مادرش را اجازه نمی‌داد که خانه‌های همسایه‌ها رفته کار نماید، به آینده بهتری می‌نگریست، تا این‌که یک شب احمد خانه آمد و بعد از صرف غذا با پدر و مادرش گفت :

پدرجان – مادرجان اگر اجازه‌تان باشه من می‌خواهم درس خود را در همین رشته ادامه بدهم ، پدرش پرسید درکجا پسرم؟

احمد گفت: یکی دوستانم می‌گوید اگر در کابل بخوانی بهتر هست گرچه چند تن از دوستانم خارج از کشور می‌روند اما من همین‌جا می‌خواهم ادامه بدهم ” مادرش گفت اما پسرم ما تصمیم دیگری گرفتیم ، می خواهیم ترا نامزد کنیم و این آرزوی مارا بر آورده کن.

احمد درجواب مادرش، گفت : مادرجان تا حال هر تصمیم شما به نزدم محترم بوده و به‌جز خیر چیزی در عقب نداشته، هرطور که شما بخواهید من مشکلی ندارم . آنها درحال صحبت کردن بودند که در همین موقع تلفونش زنگ آمد، و با جواب دادن تلفون از مادر و پدرش عذرخواهی نموده به اطاقش رفت. پدر و مادر متعجب شدند احمد بعد از لحظاتی لباس‌های نظامی را درتن نموده آمد و گفت: ببخشید مادرجان، پدرجان از ریاست زنگ زدند که یک عملیات هست آنجا باید برویم . مادرش اسرار نمود که آخر پسرم! این وقت شب ؟ مادرجان خود شما می فهمید که وظیفه وقت را نمی شناسد، باز دعاهای شما که همراه من باشد من هیچ نگرانی ندارم .

با گفتن این کلمه دستان پدر و مادر را بوسید کلاه در دست داشته‌اش را به سرگذاشت و خداحافظی نمود. اوعاجل خود را به محل وظیفه‌اش رساند. موقعی که آن‌جا رسید همه آماده رفتن بودند و احمد بدون این‌که پرسان کند در موتر نشست . بعد از طی مسیری پرسید موضوع چیست و هدف کجاست ؟ یکی از جنرال ها برایش توضیح داد که در یک منطقه مخالفان یکی از مراکز ما را تحت تسلط خود قرار دادند . آن ها بعد از یک ساعت طی مسیر به آن منطقه رسیدند .

احمد سربازانش را به چند بخش تقسیم نموده و خودش باچند تن از سربازانش مستقیم طرف مرکز اشغال‌شده رفت . عملیات شروع شد از یک طرف دشمن و از طرفی هم ایشان برای دفاع از وطن و سرکوب دشمن . آسمان تیره گشته بود و به‌جای پرنده، باروت در هوا پر میزد. گرد و خاک خانه‌های ویران شده و تخریب شده بر سر سربازان می‌نشست، دراین حال احمد مرمی‌هایش تمام شده بود او درحال تبدیل خیشاب اسلحه بود، ناگاه متوجه شد که یکی از سربازانش زخمی شده‌است.

با دیدن این صحنه اشک از چشمانش جاری شد فریاد زده به سمتش حرکت کرد و تن خون آلود او را تکان می‌داد و می‌گفت :متین ! متین چشمانت را باز کن تو باید زنده بمانی ! اما متین دیگر به رحمت خدا پیوسته بود .

درهمین حال احمد فریاد می‌زد که زود این را به بیمارستان منتقل کنید اما متوجه شد که رضا یکی دیگر از سربازانش شهید شده، دیگر تحمل کرده نتوانست و از جایش بلند جایش بلند شده فریاد می‌کشید که همه شما را خواهم کشت ، درحالی‌که همه سربازان صدا می‌زدند آمر صاحب جلو نروید، اما مرگ این دوستان براش غیر قابل تحمل شده بود او اسلحه را در دست گرفته بی اختیار در هر طرف مرمی می پاشاند و قد استوار می‌رفت وهیچ باکی از مرگ نداشت، فقط گریه می‌نمود و فریاد می‌کشید در همین هنگام چون پرنده دردام مانده مورد تیر باران قرار گرفت ، همه به سمت او آمدند، و از عقب جنرال همراه آن ها همه منتطقه را پاک سازی نموده بود، و در آخرین نفس ها، احمد دشمن را شکست داد، همه در اطراف او جمع شده بودند و درحالیکه به حضرت دوست می پیوست خنده برلب آورده به سربازانش می گفت: گریه نکنید من هنوز یک سرباز هستم و باگفتن کلمه شهادت راهی دیار دوست شد ، ونامش همیشه جاویدان ماند …

پرویز مصمم

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه