رفتن به بالا
  • شنبه - ۶ قوس ۱۳۹۵ - ۱۲:۱۰
  • کد خبر : ۲۴۳۸
  • چاپ خبر : کاسترو از قلم تا تفنگ؛ سرانجام مردی که جهان او را فراموش نخواهد کرد
آرین آرون:

کاسترو از قلم تا تفنگ؛ سرانجام مردی که جهان او را فراموش نخواهد کرد

فیدل کاسترو درگذشت؛ این خبر به ناگهان تکانم داد. این مرد را دوست داشتم و زمانی که در مورد کوبا […]

فیدل کاسترو درگذشت؛ این خبر به ناگهان تکانم داد. این مرد را دوست داشتم و زمانی که در مورد کوبا و یا چه‌گوارا می‌خواندم، همیشه این نام برای من، هم‌معنا با نام چه گوارا و آزادی بود.

هرگونه قضاوتی که در باره‌اش کردند یا القابی مانند دیکتاتور و.. دادند جای بحث دارد. چون می‌دانم او چی کار کرد و از سویی دیگر برای من  او کسی بود که خواست و توانست.  او انقلابی را به معنای واقعی کلمه به پیروزی رسانده بود. برای جهان امروزی که خالی از این‌گونه آدم‌ها می‌شود متاثر می‌شوم. می‌دانم جهان دوباره ماندلا، کاسترو چه گوارا را تجربه نخواهد کرد و این تلخ است.

فیدل کاسترو در ۱۹۲۶ در کوبا به دنیا آمده بود و در همان‌جا هم درس خواند او پس از تلاش فراوان سرانجام توانست از دانشکده هاوانا در رشته حقوق سند فراغت خود را به دست بیاورد. اما در همان جریان دانشجویی فعالیت های سیاسی خود را آغاز نموده بود و هم چنان پرونده‌های دانشجویان و آن عده فعالانی که در زندان‌های مخوف جنرال باتیستا به سر می‌بردند را پی‌گیری می‌نمود.

 کاسترو در همان زمان راه‌پیمایی‌هایی هم بر خلاف نظام دست نشانده ایالت امریکا که در راس آن جنرال باتیستا قرار داشت به‌راه انداخت و چندین بار بازداشت شد اما کار رسمی سیاسی آن پس از به راه انداختن جنبش ۲۶ جولای بود که در آن شمار زیادی از دانشجویان توسط نیروهای ارتش، به شدت سرکوب و زندانی شدند و تحت شکنجه قرار گرفتند. هم در همین زمان بود که کاستروی فعال حقوقی که با قلمش می جنگید تبدیل شد به یک فرد انقلابی که تفنگ را تنها راه حل دید.

کاسترو پس از همین رویداد هم بود که با یک تن از شناخته شده‌ترین چهره‌های جنگ‌های چریکی و تیوری پرداز انقلاب ارنستو دلاسرنا گوارا که بعدها لقب “چه” یعنی رفیق به وی داده شد آشنا شد و همان‌جا هم بود که ایده چگونه به راه انداختن یک انقلاب را شکل دادند.

چه گوارا شاعر، نویسنده و پزشک ارجنتینی بود که پیش از پیوستن با گروه جنبش انقلابی ۲۶ جولای سفری طولانی به تمام کشورهای امریکای لاتین داشت که نتیجه آن کتاب خاطراتی شد به نام “خاطرات سفر با موترسایکل”.

 چه گوارا در آن زمان با شمار زیادی از مردم فقیر، دهقان و کارگران معادن گفت‌وگو داشت. چنان‌چه آلبرتو گرانادا، دوست و هم سفر چه گوارا در این سفر به کشورهای لاتین می گوید: “همواره بعد از آن که چه گوارا با این آدم ها دیدار می‌نمود چهره‌اش تغییر می‌کرد، خشم و آمیخته‌گی با یک نوع احساس را در چهره‌اش می‌توانستم بخوانم که می‌خواست کاری انجام بدهد و همین‌گونه هم بود که همواره در این سفر چه گوارا می‌گفت: “باید کاری کرد… باید کاری صورت بگیرد… این درست نیست. این واقعن درست نیست.”

پس از آشنایی کاسترو و چه گوارا این دو بر این شدند که اقدام برای سرنگونی حکومت باتیستا کنند و برای همین هم در سال ۱۹۵۶ یک گروه ۸۲ نفره را تشکیل دادند که اما این گروه پس از شناسایی از سوی نیروهای امنیتی کوبا، درگیری و سرنگونی قایق و گم شدن در جنگل، تعداد کمی توانستند نجات بیابند و به کوه و جنگل سی‌‌ره مانسترا برسند و از آن جا جنگ‌های کوچک چریکی و گوریلایی را تنظیم کردند. در آغاز گروه کوچک انقلابی آن ها به گونه پراگنده، حملاتی را بالای پاسگاه‌های ارتش آغاز کردند و از همان‌جا هم از دیگر افراد دعوت نمودند تا به گروه آن‌ها بپیوندند.

کوبای پیش از انقلاب، کشوری بود که بالای هفتاد درصد مردم آن زیر فقر زندگی می‌کردند و این کشور هم چنان تبدیل شده بود به محل عیاشی سرمایه‌دارها و خرید و فروش کالای جنسی که همین موضوع باعث نارضایتی کوباییان بود و خود کمک شایانی برای این گروه کوچک انقلابی نیز نموده و رفته رفته به این گروه انقلابی افراد تازه افزوده شد.

از سوی دیگر فرمانده چه‌گوارا به این باور بود که انقلاب نخست در ذهن و بعد در زمین باید شکل بگیرد و همین مسله هم فرصت داد تا آن ها بتوانند گام های خود را شمرده شمرده بردارند.

هرچند در کنار گروه ۲۶ جولای گروه‌های دیگری نیز با ارتش باتیستا می‌جنگیدند اما در سال ۱۹۶۵ تمام گروه‌های یک‌جا شدند و به اساس رای‌گیری که صورت گرفت فیدل کاسترو رهبری تمام این گروه‌ها را بر عهده گرفت. کاسترو به این باور بود که اگر گروه‌ها در بیرون از هاوانا متحد نشوند باعث هرج‌ومرج می‌شود و جنگ میان خودی را به وجود خواهد آورد ـ چیزی که در افغانستان ما عملن آن را تجربه نمودیم.

هرچند در آغاز به گونه درست مشخص نبود که انقلابی های چه حکومتی را به میان خواهند آورد اما گفته می شود که بر اساس پیشنهاد ارنستو چه گوارا بود که فیدل کاسترو به سوسیالسم بلی گفت و پذیرفت.

پس از پیروزی انقلاب کوبا و شکست و فرار باتیستا هرچند ایالات متحده امریکا به دستور جان اف کندی با ۱۷۰۰ تن از نظامیان ضد انقلاب کوبایی و شماری از کارمندان سیا جنگی را علیه حکومت کاسترو در خیلج خوک‌های این کشور آغاز کردند اما این جنگ نیز با شکست سنگین این نیروها و کشته و اسیر شدن شمار زیادشان انجامید و انقلابیون هم چنان در قدرت ماندند.

کشوری که حالا برای فیدل کاسترو رسیده بود یک کشور فقیری بود که بیکاری و بی سوادی در آن به اوج خود رسیده بود و از سوی دیگر مقداری زیادی از پول وسرمایه این کشور را باتیستا با خود برده و همین مساله باعث شد تا کاسترو برنامه‌های اقتصادی را در گام نخست روی‌دست بگیرد. برای همین هم در تلاش شد تا با کشورهای دیگر از جمله روسیه که از پشتیبانان سرسخت انقلاب بود رابطه خوبی برقرار کند که همین مساله نیز به حساسیت ها و مداخله های بیشتر ایالات متحده منجر شد.

می دانیم که کوبا کشوری بود که روسیه در آن موشک های خود را در جریان جنگ سرد مستقر نموده بود و همین مساله هم باعث نگرانی بیشتر ایالات متحده شد و از همان زمان تلاش ها برای ناکام ساختن طرح های کوبا را روی دست داشت.

از سوی دیگر مشخص بود که امریکا  ـ یک کشور سرمایه داری ـ به هیچ قیمیتی اجازه نمی‌داد یک کشوری کمونیستی درست در چند قدمی اش شکل بگیرد.

اما پس از صلح روسیه و امریکا و فروپاشی اتحاد شوروی، کوبا دیگر امید خود را به گونه کامل از دست داده بود و همین مساله هم باعث شد تا این کشور یکی از پشتیبانان قوی خود را از دست بدهد. اما آن چه که مهم است این است که پس از آن هم کوبا کوباییی ماند که در دست مردم خودش بود و در این همه سال کاسترو توانست این انقلاب و این دست آورد خود را نگه بدارد و هم چنان دروازه های عیاشی برای سرمایه داران را در این کشور ببندد.

در این که کاسترو با جدیت و قاطعیت برخورد می کرد شکی وجود ندارد و این که شماری زیادی به زندان ها انداخته شد هم چیزی نیست که پنهان کرده شود، چون او خودش بارها اعتراف نموده که بلی این کار را می‌کند و آن‌هم به این دلیل که دیگر نمی‌خواهد کشورش بازی‌چه کشورهای دیگر به خصوص امریکا شود.

از سوی دیگر هم کاسترو هیچ‌گاه آرمان شهری را وعده نداده بود که پس از باتیستا به وجود می‌آورد و یا این کشور را به بهشت تبدیل می‌کند.  او فقط دست به کاری زد که هیچ کسی جرأت فکر کردن در موردش را هم نداشت. او در مقابل ظلم باتیستا که شبیه یک عروسک خیمه شب‌بازی بود ایستاد و او را سرنگون ساخت و هرآن چه بود در کنار چند کشوری که به شدت مخالفش بودند ایستاد و به آرامی کشورش را اداره کرد و دست دیگران را از آن کوتاه.

او مرد نبرد بود و مرد عمل. او توانایی خود را به خرج داد حالا این که چه دست آورد داشت خودش جای بحث دیگری دارد چون کوبا یک کشور سرمایه دارد با تولیدات داخلی بلند نبود و اما هر آنچه که بود کوبا با قدرت و درآمد اندک خود این کشور را زنده نگه داشت و به مرور زمان به مواردی هم اجازه داده. به خصوص زمانی که پی برد دیگر نمی‌توان هم چنان تکیه بر سوسیالیسم زد بر اساس برنامه و آهسته-آهسته دروازه‌هایش را برای سرمایه‌گذاری باز نمود.

از سوی دیگر کاسترو از جمله مردانی بود که توانست ثابت بسازد اگر در کنار مردم‌ات باشی و مردم ات در کنار تو، نیرومندترین کشورها هم سرانجام وادار می‌شوند که تو را بپذیرند و همین هم‌قدرت این مرد بود. مردی که تاریخ او را فراموش نخواهد کرد. مردی که جهان با از دست دادن هرکدامش یک خلای را ایجاد می کند که دیگر کسی همانند آن پیدا نخواهد شد جای او را بگیرد. همان گونه که جای ماندلا، چه گوارا، گاندی، لوترکینگ و… خالی است.

مطالب بیشتر در مورد فیدل کاسترو:

کاسترو درگذشت – درباره او بیشتر بدانید

 

آخرین چریک زمین – آلبوم عکس فیدل کاسترو

 

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه