رفتن به بالا
  • شنبه - ۱۱ جدی ۱۳۹۵ - ۱۵:۵۹
  • کد خبر : ۳۵۵۱
  • چاپ خبر : آنارشیست های کوچک شهر من چه می‌گویند؟
آرین آرون:

آنارشیست های کوچک شهر من چه می‌گویند؟

“شد شد، نشد میرم آلمان”، “شهری که رفاقت ندارد به دو پول نمی‌ارزه” کاش زندگی دنده عقب می‌داشت” و… این‌ها […]

“شد شد، نشد میرم آلمان”، “شهری که رفاقت ندارد به دو پول نمی‌ارزه” کاش زندگی دنده عقب می‌داشت” و… این‌ها چند نمونه از نوشته‌های است که روزها شاید بیش از ده‌ها بار با آن رو به رو می‌شویم. نه تنها همین نوشته‌ها بلکه ده‌ها نوشته دیگر شبیه این را پشت سه چرخه‌ها می‌خوانیم و می‌خندیم و سر می‌جنبانیم و گاهی هم به یک دیگر با خنده نقل می‌کنیم. اما کم پیش می‌‍آید به این فکر کنیم که این نوشته‌ها چی گونه شکل می‌گیرند؟ چرا چنین چیز‌هایی پشت این وسیله‌ای نقلیه که من به آن آنارشیست‌های کوچک شهرمان می‌گویم نوشته می‌شوند؟ یا آیا این نوشته‌ها بدون پس زمینه و بدون کدام قصد یا عمد انتخاب می‌شوند؟ برای من اما این پرسش “نه” است.

پیش از آن که به چرایی این نه پاسخ بگویم، برای من این تصویری که این وسایل نقلیه یعنی سه چرخه‌ها ایجاد کرده تداعی کننده چیزی هست مانند آنارشیست‌ها. حالا گذشته از این که چه باوری دیگران در مورد آنارشیسم دارند؛ این وسایل کوچک در مواردی همانند آنارشیست‌ها کارکرد دارند. این‌ها به ناگهان در مقابل قدرت‌های ماشینی دیگر سر بلند کردند، جنگیدند و تلاش بی شماری کردند تا بتوانند در دل این شهر در کنار وسایط نقلیه دیگر بسیتزند و برای خود جایی باز کنند و سرانجام با تمام تلاش‌های که برای رانده شدن شان از روی جاده‌ها صورت گرفت هم چنان در مقابل ماشین های بزرگ ماندند. و هرازگاهی هم آن گونه که تعریف عام و برداشت عام از آنارشیسم است هرج و مرج به پا کنند.

حالا از این مساله که بگذریم، برای من این نوشته‌هایی که در پشت این سه چرخه‌ها و چیزهایی که در چهار اطراف این وسایط نوشته شده برخاسته از اذهانی است که بخواهی نخواهی در دل همین شهر جاری هستند و نفس می‌کشند و این نوع نوشتن را راهی برای گفتن انتخاب کرده اند. و این انتخاب تصادفی نیست.

از سوی دیگر این نوشته‌ها برای من حداقل چیزی شبیه همان موضوعاتی است که احمد شاملو شاعر و نویسنده ایرانی برای ثبت آن تلاش بی نهایت کرد و آن را ادبیات کوچه نامید. این موضوع اگر هم نزدیکی به آن چه که شاملو آن را ادبیات کوچه نامید و به دنبالش بود نباشد خیلی هم دور نیست. کافی است کمی به این نوشته‌ها دقت کنیم، اگر هم ادبیات کوچه به معنای رایج آن نیست و جایی در ادبیات ندارد در واقع برخاسته از بخشی از زندگی و گفتار و اندیشه مردم کوچه و بازار است. اما هرچی است حرفی برای گفتن است.

هرکسی در نوشتن به دنبال ناگفته ها و احساس و انتقاد و… است که بخواهد بگوید؛ و روشی برای خود بر می‌گزیند. یکی شعر می‌گوید، یکی داستان می‌نویسد یکی مقاله می‌نویسد و هر آن گونه که است می‌خواهد حرف‌های دل خود را بگوید. این‌ها هم از همین ادبیات استفاده می‌کنند. و می‌خواهند چیزی بگویند، چیزی که بیانگر حالات و وضعیت شان باشد. اما با زبان خود.

آن چه که هدف ادبیات برای هر فرد دارد، یا برخی افراد شمرده می‌شود ارزشی است که برای گفتن حرف‌های خود برگزیده و این ارزش در برگیرنده داشته‌ها و باورهای فرد است که  برخاسته از نوع نگاه آن به پیرامونش و زاویه دیدش است.

و همین گونه هم که چیزهایی که به پشت این وسیله‌ها نوشته شده نمی‌تواند به نحوی سوای از این باشد. چون اکثر این گفته‌ها برای آن‌ها تداعی کننده همان ارزش و هدف شان است که در بخشی از این نوشته به آن خواهم پرداخت. و این تفاوت تنها در این است که افراد کوچه آن را با زبان خاص خود می‌گویند.

حالا اگر افراد کوچه نمی‌توانند شعر بسرایند، داستان بنویسند و یا در قالب‌های دیگری رایج در ادبیات گپ‌های خود را بگنجاند آن گونه که  با درنظرداشت تمام آن چه که عناصر لازمه آن است بنویسند. چی گونه باید حرف دل خود یا آن چه که جهان بینی شان را مشخص می‌کند بیان کند؟

تری ایگلتون در پیشگفتار کتاب “پیش درآمدی بر نظریه ادبی” در یک بخش می گوید: “جان ام الیس بر این باور است که واژه ادبیات در عمل مانند واژه علف است؛ بدین معنی که علف به گیاه خاصی اطلاق نمی‌شود بلکه انواع گیاهانی که باغبان به دلیلی مایل نباشد در باغچه بروید علف نامیده می‌شود. شاید ادبیات مفهومی کاملاً معکوس داشته باشد، یعنی به انواع نوشته‌هایی اطلاق گرددد که به دلیلی برای شخص بسیار با ارزش است.” و در واقع همین دلایلی که ادبیات را برای کسی با ارزش می‌سازد همان نوعی است که خودش به آن باور دارد. ارزش گذاشتن به معنای روی آوردن به آن، پذیرفتن و گفتن چیزهایی با استفاده از همان روش است. شعر برای شاعر ارزش دارد چون در آن قالب حرف‌ها و تمام آن چه دیگری که در شعر لازم است را می‌گوید و همین گونه کسان دیگر در قالب‌های دیگر. و این باور برخاسته از همان ذهنیت و موضوعی است که در اجتماع شکل می‌گیرد و همین ذهنیت برخاسته از موضوعات اجتماع هم منشای این گونه نوشته های است که دنبال سه چرخه ها به وفور دیده می شود.

همین گونه هم است که منشا بخشی بزرگی از نوشته‌ها اجتماع است و استفاده آن هم در اکثر موارد برای گفته‌هایی در مورد اجتماع بوده. از سوی دیگر ظرفیتی که ادبیات دارد می‌تواند هرآنچه را در خود جای بدهد. چه آن افسانه‌های بومی یا قصه‌های شفاهی باشد و یا این گونه نوشته‌های عامه و ادبیات کوچه.

اما ادبیات آن هم حتا همین نوع اش هم با درآمیزی که با تمام مضامین و موضوعات دیگر دارد می‌تواند هربخشی را در خود بگنجاند که در این مساله و در این گونه نوشته‌ها برای من حداقل تلفیقی با بخشی از یک اجتماع خاص است که آن هم همین اجتماع کوچه و نوع گفتار آن؛ یا باز هم بگویم ادبیات آن است.

وارد شدن از دریچه جامعه شناسی این گونه ادبیات می‌تواند کمک شایان برای درک این گونه نوشته‌ها و ذهنیت‌هایی که این نوشته‌ها در آن شکل می‌گیرد بکند. و هم می‌توانند کمک دیگری بکند که آن شناخت و منشاء این نوشته هاست.

نمونه‌هایی که من اقلن در شهر دیدم که پشت این سه چرخه‌ها نوشته شده هرکدام گویایی یک وضعیتی است که به خوبی نمایندگی می‌کند از ذهنیت و افکار عامه جامعه که گاهی در شرایط خاصی مطرح می‌شود و گاهی هم در برگیرنده حالات کامل و روشن این طیف است. مثلا در زمانی که یک باره مردم به ترک شهر پرداختند و به سمت اروپا بار سفر بستند، پشت اکثر این سه چرخه‌ها فقط می‌توانستیم این جمله را ببینیم: “شد شد، نشد میرم آلمان”، “بیا بجیم به اروپا” (بیا که فرار کنیم به اروپا) یا “مچم ایشته خا شد؟” که دو نخستین نوشته بیانگر همان رویداد در حال اتفاق افتادن بود و دومی هرچند این مساله در گفتار عام مردم هرات پیش از این نیز استفاده می‌شد اما با جریان یافتن موج مهاجرت‌ها بیشتر به چشم می‌خورد.

رفتن و مهاجرت تنها سوژه‌ی شکل گیری نوشته‌های پشت این سه چرخه‌ها نیست و نبود و نخواهد ماند. و نه هم همواره شکایت تنها از کوچیدن و رفتن و نماندن نیست. گاهی می‌شود نوع اعتراض و شکایت را هم دید. مثلا برخی‌های شان نوشته اند: “عاقبت درس خواندن.” که همین یک مساله هم کافی است تا بفهمیم نبود کار باعث شده تا پناه ببرند به این وسیله. که این مساله واقعیت هم دارد. من خودم چند بار با کسانی سر خوردم که از دانشکده ادبیات، هنر، شرعیات و حتا حقوق فارغ شده بودند اما به خاطر نبود زمینه کار و یا فساد و یا هر دلیل دیگری که بشماریم روی آورده بودند به راندن این وسیله.

تنها این نمونه از نوشته‌ها که در مقطع زمانی صورت می‌گیرد نیست. نوشته‌های گوناگون دیگر را هم می‌توان دید که گاهی شکایت از نارفاقتی دار و یا به اصطلاح خودشان می‌گویند: “کو رفیق؟” “اگر رفیق دیدی سلام مار هم برسان” یا هم “من از مرگ نمی‌ترسم. از رفیق نامرد می‌ترسم” و “هرچی خندیدم، خنجر نارفاقتی را محکم تر خوردم” همین چند نوشته هم که به گونه مثال آوردم کافی است بفهیم آن چه که طرف می‌خواهد بگوید این است که در دوستی ضربه خورده، یا دوستی برایش مشکل آفریده و یا هرآن اتفاقی دیگری افتاده که او وادار شود پناه ببرد به همین چند کلمه و جمله ساده‌ای که در نخستین چیز به ذهن شان رسیده. رفاقت برای طیف پایین تر اجتماع معنای خاص تری و محکم تری دارد و به شدت به آن تکیه می‌کنند و در کل جهانی است که خیلی‌ها را به دیگری وابسته می‌سازد و یک ارزش خاص و فوق العاده‌ای شمرده می‌شود. این مساله تا جایی است که می‌گویند برای رفیق جان دادن هم ارزش دارد. در بحث رفاقت هم بحث از خودگذری، ماندگاری و صداقت است که پایه‌های آن را محکم می‌سازد و برای همین هم انتظار بد دیدن و یا خیانت از سوی دوست را ندارند. از سوی دیگر می‌دانیم که این مقوله در مجموعه‌های قصه‌ها و افسانه‌های ما ریشه دارد و با نگاه به ادبیات بومی مان می‌توانیم خوب به عمق معنای رفاقت پی ببریم و برسیم. که به یک حساب می‌توان گفت منشا همین گونه وابسته‌گی و اعتماد کردن و کسی را برای هم صحبتی برگزیدند و رفیق نامیدن خود مساله ارزشی است.

برای من زمانی که نوشته‌های پشت این سه چرخه‌ها جلب توجه کردند، می‌خواستم این مساله را بیشتر پی‌گیری کنم و ببینم دیگر چه چیزهای می‌توانم بیابم، گاهی با جملاتی سر می‌خوردم که همان مقوله نگاه ابسورد یا پوج به جهان و زندگی را داشت اما باز هم با همان نوع بیان ادبیات خاص خودشان بود: “وقتی زاغ زندگی مرا دید، به سیاهی خودش شکر کرد”، “با تمام درد به جهان خندیدم، گمان کرد که هیچ حسی ندارم” افسوس که کسی نیست تا این درد مرا بفهمد” و ساده تر از آن کسی نوشته بود “ای کاش زندگی دنده عقب می‌داشت”، “ای زندگی کاش نمی‌ُبودی” و…

ادبیات کوچه یا همین جملات مردم کوچه نمایانگر ذهنیت اجتماع است و هرچی میان مردم بیشتر وارد شویم می‌بینم که اصطلاحات که نمونه‌هایش را آوردم را برای بیان درد‌ها و مشکلات و وضعیت خود از آن راحت تر استفاده می کنند.

این واضح است که توده عام مردم مانند خیلی‌هایی که جهان را از دریچه شعر و ادبیات و فسلفه می‌بیند و خلوت و گوشه می‌گزینند نیستند.نه هم می‌دانند که روان پریشی و یا واژه‌های بزرگ بزرگ ادبی و فلسفی در جهان چی‌ها هستند برای همین هم کلامی هم که استفاده می‌کنند جز ساده ترین واژه‌های دم دستی که برای بیان دارند نیست. اما همین کلام اگر هم دقیق شویم عمق خیلی از مشکلات و حالات روانی افراد را به خوبی نشان می‌دهد. زبان بیان شان شاید ساده باشد، اما قصدی که برای استفاده آن دارند و معنا و ارزشی که خودشان به این کلمات و جملات می‌دهد کم از سنگین ترین واژه‌های ادبی برای بیان درد‌ها و مشکلات و… نیست.

با این همه افزایش یا زیاده بودن شکایت از همه چی به کنار، گاهی این در نوشته‌های این وسایل مضوعات شادی آفریننده را همی می‌توان دید و نکته دیگری که سر خوردم برخی‌های شان گاهی چنان سرخوش از زندگی هم هستند که نمی‌شود حسرت شان را نخورد، می‌نویسند: “همیته خوش دارم” “جهان که دو روزه، چری غم بخورم؟” مست و ملنگ باشی جوان، خدا یار تو، همیته خوش باش” و ده‌ها مورد دیگر از این دست. که کافی است هر روز به دور و بر خود نگاه کنید و ببینید.

حالا چه شکایت از روزگار و زندگی، چه نگاه پوچ به جهان و چه سرمست بودن و سرحال بودن. هرآنچه که است این آنارشیست‌های کوچک شهر من حرف‌هایی زیادی برای گفتن دارد، حرف‌هایی که از دل آن می‌شود، بخشی از اجتماع را شناخت، آن چه که در واقع بخشی از واقعیت اجتماع ما است. هم چنان می‌شود جهان بینی مردم عام را دید، که چه دیدی در حالات گوناگون دارند و چه کلماتی از دل هزاران واژه و جمله‌های کوچه بیرون می‌شوند که بیانگر این حالات هستند. و حتا می‌شود زندگی را از زاویه دیگر دید، زندگی که هر روز در این شهر جریان دارد و آدم‌هایی که با این گونه جملات از هرنوع‌اش در ذهن خود، از کنار ما می‌گذرد و ما ـ اقلن یک بخشی از اجتماع ـ بی خیال به دنبال حرف‌هایی از این جنس، با کلمات و جملاتی از جنس ادبیات مدرن و فلسفی خودمان اما با معنای مشابه و با زاویه دید و فکر مشابه می‌گذریم.

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه